/317clsm.gif)
الا یا ایهاالساقی ادرکاسا وناولها که عشق آسان نموداول ولی افتاد مشکلها
/40m2pmh.gif)
فرستاده از طرف :ارجان

روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت
هر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت
چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت...
فرستاده از طرف :ارجان






فرستاده از طرف :ارجان
مادر
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
خدایا با من حرف بزن ![]()
کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن.
مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.
کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده.
و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.
کودک با نامیدی گریست.
خدایا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی.
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.
ولی کوک ، پروانه را کنار زد و رفت.
معبد قلب راپاک دارتامعبود بیاید ودرآن ساکن شود.![]()
درقلب خویش دانه های مهربانی وعشق بکار.وقتی که بهارمی رسد دانه ها به شکوفه های پاکی وآرامش تبدیل خواهند شد.![]()
<لحظات > درنیایش الهی گرانبهاست.سعی کن ثروتمند شوی.![]()
![]()
![]()
درمحراب قلب
رازنام الهی حضور دارد.
راه گشودن این راز،طریق عشق است.
خداوندا!مرا بیاموزکه به( تو) عشق بورزم.![]()
نقاشی بی همتا![]()
زندگی هم زشت وهم زیباست
گر که زشتی آفریدی
زشتی اش درقعرشب پیداست؟!
گر که زیبای
یقین
می ماندوخود
نقش بی همتا ست
پس توی،نقش آفرین
نقاشی ات یکتاست
می کشی نقش پری ،تاآورد
از آسمان رازی
کزان روشن شود دنیا
می کشی دیوی که باشد بی سروبی پا
می وزد توفنده بادی
غرد وویران کند هر جا
با زوان پر توان
خودمی کنی تقدیرخود
یازشت یا زیبا
پس توی نقش آفرین ،نقاشی بی همتا
دوش وقت سحرازقصه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخودازشعشعه پرتوذاتم کردند
باده ازجام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی
آن شب قدرکه این تازه براتم دادند
بعدازاین روی من وآینه وصف جمال
که درآنجا خبر ازجلوه ذاتم دادند
من اگر کام رواگشتم وخوشدل چه عجب
مستحق بودم واینها به زکاتم دادند
هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد
که بدان جوروجفا صبروثباتم دادند
اینهمه شهد وشکرکزسخنم میریزد
اجرصبریست کزآن شاخه نباتم دادند
همت حافظ وانفاس سحر خیزان بود
چند نکته
وقتی آدم پولدار می شود
یا پول آدم را خراب می کند.
یاآدم پول راخراب می کند!
هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری ،بگیر
نه هر وقت که فرصت کردی
شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم!
بین رویا تا واقعیت فقط زمان فاصله است
همان طور که
بین آدم تا حیوان فقط انسانیت فاصله است!
اگر فکر می کنی به راحتی می توانی دیگران را گول بزنی
به همان راحتی هم خودت گول خورده ای!
آهو خیلی خشگل بود.یک روز یک پری سراغش آمد وبهش گفت:آهو جون !دوست داری شوهرت چه جوری باشه؟آهوگفت :یه مرد خون سردو خشن وزحمتکش.پری آرزوی آهورا براورده کردوآهوبایک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو والاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید :علت طلاق
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم،این خیلی خره. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهوگفت:شوخی سرش نمیشه ،تابراش عشوه میام جفتک می ندازه. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهو گفت:آبروم پیش همه رفته،همه میگن شوهرم حما له. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهو گفت:مشکل مسکن دارم،خونه ام عین طویله است. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهو گفت:اعصابم را خورد کرده هرچی ازش می پرسم عین خربهم نگاه میکنه. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهو گفت:تابهش یه چیزمیگم صداش روبلند می کنه وعرعر می کنه. حاکم پرسید :دیگه چی؟
آهو گفت:ازمن خوشش نمی آد،همه اش میگه لاغر مردنی،تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کردوگفت:آیا همسرت راست میگه؟ الاغ گفت :آره.
حاکم گفت:چرا این کارهارا می کنی؟ الاغ گفت:واسه این که من خرم.
![]()
![]()
تورا دوست خواهم داشت
آن چنان که؛خود را
حتی اگر...
تمام عشاق را دیوانه بخوانی
وعشق را قصه ای بی انجام
من...
تورا دوست خواهم داشت
بیشتر از آن چه ؛خود را!!!
چرا غمگینی ؟؟
آنگاه که باید
گرم وبی تاب باشی
اسطوره افسانه های شرق
چرا می خواهی
آخرین خط یک کتاب باشی
اگر می دانستی که چقدر
دوستت دارم
هیچ گاه
برای آمدنت ؛باران را بهانه
نمی کردی
رنگین کمان من!!!
قدر دستهایم را بیشتر
دانستم
وقدرچشم هایم را
وتازه فهمیدم چه شکوهی
دارد...
ایستادن بر روی دو پا
آن لحظه که ...
به زمین خوردم !!!
چند نکته
وقتی آدم پولدار می شود
یا پول آدم را خراب می کند.
یاآدم پول راخراب می کند!
هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری ،بگیر
نه هر وقت که فرصت کردی
شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم!
بین رویا تا واقعیت فقط زمان فاصله است
همان طور که
بین آدم تا حیوان فقط انسانیت فاصله است!
اگر فکر می کنی به راحتی می توانی دیگران را گول بزنی
به همان راحتی هم خودت گول خورده ای!
|
عشق يا ثروت يا موفقيت؟ کداميک؟ ... |
|
سلام به همه دوستان گلم. خوبيد؟ طبق معمول از دوستان با معرفتم بايد تشکر کنم. دوستان خوبم از لطفتون ممنونم. در يکی از وبلاگها نوشته زير را خوندم و ديدم حيفه اگه شما نخونيد. براتون گذاشتم تا بخونید و نظر بدهيد. خانمی از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد،هرجاكهمنبرومآنهانيزهمراهمنميآيند. |
دوستای عزیزم سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه واز وبلاگ من خوشتون بیادویک پیام مهم اینکه هرکس بخواهد شعر ،داستان وهرچی که دلتون خواست به ایمیل من www.nazanen_8837@yahoo.com
بفرستید به نام خودتون در وبلاگمی اندازیم.
هر لحظه که به خمخانه عشق تو روی می نهم ساقی ناپیدایی با جرعه یی آتش زاد وآتش
بیزچنانم مست می کند که زمان و مکان را گم می کنم و در عرصه ی خیال نمی دانم که آمد و کدام رفت .
امشب من وتنهای غم های خویش
امشب غمگینم ورسوای روزگارخویش
طرد.. شدم.. ازآسمان هم از زمین
بی جهت درپی یک رویای خویش
با تو بودن ازتوخواندن رویای من
باتو شاد باتو مست ولی بیگانه درخویش
سلمازشجاعیان